کاربرد نظریه گشتالت در هنر و طراحی
نویسنده: طاهر رضازاده
چکیده
مکتب روانشناسی گشتالت در اوایل سده بیستم در آلمان پدیدار گشت . این دوره مصادف بود با اوج گیری هنر مدرن در اروپا ؛ جایی که هنرمندان از آن جمله در آلمان و مدرسه باهاوس ، شیفته یافتههای تحسین برانگیز پایه گذاران این مکتب- ماکس ورتایمر ، کورت کوفکا و ولفگانگ کهلر – در زمینه تجربیات ادراک بصری شده بودند . این امر ، به ویژه با اشتیاق متقابل روان شناسان گشتالت ، موجب تعامل و پیوند هر چه بیشتر روانشناسی و هنر شد و در حوزه هنرهای تجاری، طراحی صنعتی، طراحی گرافیک و غیره تأثیر پایدار و فراگیری به جا گذاشت.
واژههای کلیدی
نظریه گشتالت، اصول گشتالت، روانشناسی هنر، ادراک بصری، هنرهای تجسمی،طراحی.
1) نظریه گشتالت
1-1) زمینه پیدایش و بنیانگذاران روانشناسی گشتالت
پدیده گشتالت اولین بار در 1910، در ذهن ماکس ورتایمر، روانشناس چک تبار، شکوفا شد.
این اتفاق بهسادگی ، زمانی رخ داد که وی در حال مسافرت با قطار متوجه شد درختها، خانهها و اشیای دیگری که پیرامون وی در خارج از قطار دیده میشوند، در حال حرکتاند. اگر چه قبل از او افراد زیادی این اتفاق طبیعی را مشاهده کرده بودند اما این ورتایمر بود که از خود پرسید : «با این که مسلم است این اشیاء همه ثابت و فاقد حرکت اند، پس علت این جابجائی چیست؟ تنها چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که شاید فرایند ادراکی ما با احساسهای مجردی که آنها را بوجود میآورند مشابه نباشد » (شاپوریان،1386،ص74).
ورتایمر با نگاه کردن به تصاویر پشت سرهم یک کودک و یک اسب، به این نتیجه رسید که با بهحرکت در آوردن سریع این تصاویر، به نظر میرسد کودک سوار بر اسبی است که در حال یورتمه رفتن است . وی آزمایشهای بعدی خود را به کمک دو نفر از استادان جوان دانشگاه فرانکفورت، کورت کوفکا و ولفگانگ کهلر ادامه داد .
این سه تن مثلث بنیانگذاران روانشناسی گشتالت را تشکیل میدهند.
هر چند این پدیده سالها پیش مورد توجه قرار گرفته و موجب اختراع سینما شده بود، اما اهمیت موضوع در توصیفی بود که ورتایمر ارائه کرد. او دریافت که: «
گشتالت یا کل تجربه ادراک شده ، دارای خاصیتی است – مثلاً حرکت – که در اجزای آن وجود ندارد ».
مفهوم گشتالت، اولین بار در فلسفه و روانشناسی معاصر توسط کریستین واناهرنفلس (Christian Von Ehrenfels)معرفی شد.
از نظر او «همه ادراکهای ما دارای کیفیات گشتالت اند ، اما اجزای سازنده آنها فاقد این خصوصیات میباشند. برای مثال :
فرد خطی را که از اجتماع تعدادی نقطه به وجود آمده است ، میبیند و نه تک تک نقطهها را . و مشابه آن این که ، آدمی با گوش دادن به یک ملودی، نتهای تشکیل دهنده آن را به صورت انتزاعی نمیشنود، بلکه کلیت ملودی را ادراک میکند » (شاپوریان،1386،ص19).
ریشه این اعتقاد به زمانهای دور بر میگردد ، جاییکه « در قرن سوم پیش از میلاد در چین بوسیله پیامیدر تائوتچینگ آمده است که، هر چند یک چرخ از 30 اسپوک (میله) ساخته شده است ، اما این فضای بین میلههاست که شکل کلی چرخ را تعیین میکند» (Behrens,2004)؛ « برای ساختن چرخ محورها را به هم وصل میکنیم ؛ ولی این فضای تهی میان چرخ است که باعث چرخش آن میشود» (لائوتزو، 1387، ص 11).
در شکلگیری نظریه گشتالت، عقاید و آرای گوته، کانت و ارنست ماخ نیز بسیار مؤثر بوده است . چنان که نوع تلقی کانت از جهان، تأثیر ملموسی بر تجربه مجموعههای سازمان یافته بصری در ذهن- که هسته اصلی ایده گشتالت را تشکیل میدهد- بهجای گذارده است. رویکرد به جهان نه بهعنوان واقعیتی بیرونی و عینی، بلکه بهمثابه چیزی ساخته و پرداخته فرآیندهای ادراکی انسان، نگرشی کانتی بود که بسیار مورد توجه گشتالت گرایان قرار گرفت.
1-2) گشتالت چیست؟
بهدلیل گسترده بودن مفهوم گشتالت، هیچ ترجمه مستقیمی از آن در هیچ یک از زبانها صورت نگرفته است. این لغت در زبان آلمانی شکل وگونه معنی میدهد؛ در انگلیسی، بدان کلِ سازمان یافته، انگار یا شکل بندی میگویند (فرهنگ توصیفی روانشناسی:”روانشناسی گشتالت”،1386). در زبان فارسی میتوان آن را معادل مفاهیمیاز قبیل «شکل»، «قالب»، «اندام»، «هیکل» یا «کل» و «هیئت» قرار داد و بلافاصله باید افزود که هیچ یک از این کلمات به تنهایی معنای گشتالت را به طور کامل بیان نمیکنند (شاپوریان،1386،ص172).
گشتالت بیانگر روشی است که طبق آن اشیا، « گشتِلِت » یعنی جاگذاری و کنار هم چیده میشوند »(Torans,1999) . کپس، نویسنده کتاب « زبان تصویر » معتقد است: «گشتالت کلیتی است مادی، روانی یا نهادی، دارای مختصاتی که اجزای آن به طور منفرد، فاقد چنان مختصاتی هستند» (کپس،1368،ص64).
نظریه گشتالت فرآیندهای ادراکی مغز را مورد مطالعه و توجه قرار میدهد و بیانگر آن است که اصل عملی ذهن، کل نگر، موازی و همراه با تمایلات خود سازمان یافته (فطری) است» (wikipedia:”Gestalt Psycology”,2007) به این مفهوم که در ادراک یک مجموعه یا ساختار، همانطوری که اهرن فلس میگفت و ورتایمر نیز آن را اثبات کرد، کلِ ساختار است که دریافت میشود و نه تک تک اجزای آن.
تفکر عمده در نظریه گشتالت این است که « نقشمایههای کلی، بر عناصر تشکیل دهنده شان برتری مییابند و خواصی را دارا هستند که ذاتاً در خود آن عناصر موجود نیست… این نکته در عبارتی بدین شکل جمع آمده است: کل، چیزی بیشتر از مجموع اجزایش است» (EB:”Gestalt Principles”,2007).
2) آشنایی هنر با گشتالت
حدود یک دهه پس از ظهور روانشناسی گشتالت، اصول آن در زمینه ادراک بصری مورد توجه هنرمندان قرار گرفت. در آن زمان مرکز توسعه هنری در آلمان ، مدرسه تازه تأسیس باهاوس در وایمار بود که هنرمندان و طراحان بزرگ اوایل سده بیستم را در خود گرد آورده بود . پل کله، واسیلی کاندینسکی و جوزف آلبرز، آشکارا از نتایج این تحقیقات در نوشتهها و نقاشیهایشان بهره گرفتند . در نفوذ نظریه گشتالت در هنر، مقاله ورتایمر با عنوان « نظریه فرم» که در سال 1923 ارائه شد، تأثیر فزایندهای داشت. این مقاله با نام مستعار «رساله نقطه» مطرح شد چرا که با نقشمایههای انتزاعی نقاط و خطوط، تصویر پردازی شده بود. بعدها با حضور روانشناسان گشتالت در مدرسه باهاوس و سخنرانیهای آنها، تأثیر این یافته نوظهور علمیـ هنری عمیق تر شد. علیرغم آنکه کوفکا در این زمینه علاقه بسیاری نشان داد و نوشتههای زیادی در باب تحلیل هنر از طریق نظریه گشتالت منتشر ساخت، اما این رودلف آرنهایم بود که معانی ضمنی نظریه گشتالت را برای ادراک معماری، موسیقی، نقاشی، شعر، مجسمه سازی، رادیو، سینما و تئاتر، به صورت گسترده ای بهکار بست.
در سال 1929 هنگامیکه کارل دانکر به نیابت از استاد خود ولفگانگ کهلر، برای ایراد یک سخنرانی در باهاوس دعوت شد، هنرمندان زیادی از جمله پل کله نیز در میان مخاطبان حضور داشتند. دیگر استادان باهاوس، بهویژه واسیلی کاندینسکی و جوزف آلبرز، نیز طی سخنرانیهایی که سالهای بعد توسط روانشناسان گشتالت ارائه شد، علاقهمندی بسیاری برای بهره گیری از مفاهیم و اصول این نظریه در آثار خود نشان دادند. «شیفتگی آلبرز به نظریه گشتالت اهمیت خاصی دارد چرا که امروزه او بهخاطر احیای جذابیت «کنتراست همزمانی » که دورکهایم در سخنرانیاش مطرح کرده بود، اعتبار یافته است … از آنجایی که طبق آرای گشتالت گرایان، ما همواره کلهای ادراکی را تجربه میکنیم و نه اجزای منفرد آنها را، جلوههای رنگی گوناگون یک فام در پس زمینههای متفاوت، قابل توجیه بود زیرا تضاد همزمانی بر اساس ادراک کل نگر، تجربه میشد» (Behrens,2004) .
آنچه در نظریه گشتالت توجه هنرمندان را بیشتر به خود جلب کرده بود یافتهها و تجربیاتی بود که در زمینه ادراک بصری موجب خودآگاهی بیشتر هنرمند در خلق اثر میشد. این تأثیر به نوعی با پیش آگاهی از چگونگی متأثر ساختن مخاطب توسط هنرمند، شیفتگی بسیاری ایجاد میکرد و ابزاری به دست هنرمند میداد تا همچون جادوگران، مخاطبان خود را با بهکارگیری ترفندهای بصری که بهصورت ذاتی در فرآیند ادراکی آنها وجود داشت، شگفت زده کند. با وجود این، تفسیر گشتالت در هنر و تشریح قوانین و اصول آن در سازماندهی ادراک بصری توسط نظریه پردازان گشتالت گرای هنرهای تجسمی، موجب روزافزونی اعتبار این نظریه شده است. در این میان نقش کتاب « زبان تصویر» (1946) جئورگی کپس، گرافیست مجار و همکار موهولی ناگی در نیوباهاوس شیکاگو، «مبادی سواد بصری» دونیس ای. دوندیس و همچنین اثر برجسته روانشناس معروف گشتالت رودلف آرنهایم تحت عنوان «هنر و ادراک بصری، روانشناسی چشم خلاق» (1954) از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.
در ادامه با تبیین قوانین و اصول گشتالت در هنر، دامنه وسیع کاربردهایی که این نظریه میتواند در حیطه هنرهای تجسمی تحت پوشش خود قرار دهد آشکارتر خواهد شد.
3) اصول گشتالت
ورتایمر در سال 1923 در مقاله «نظریه فرم» خود که به «رساله نقطه» مشهور شد، اولین اصول گشتالت را بیان کرد. بر این اساس، «گشتالتهای مختلف، بر اساس تمایلات ذاتی ما به گروهبندی یا «وابسته بههم» دیدن عناصری که شبیه هم اند (گروه بندی مشابهت)، عناصری که نزدیک بههم اند (گروه بندی مجاورت)، یا آنهایی که دارای صرفه جویی ساختاری اند (تداوم خوب)، ایجاد میشود»( Behrens,2004) .
برای مقدار اطلاعاتی که ذهن میتواند پیگیری کند محدودیتی وجود دارد. زمانیکه مقدار اطلاعات بصری زیاد میشوند، ذهن درصدد ساده کردن آنها با استفاده از گروه بندی بر میآید. از این رو اصول گشتالت در یاری رساندن به ذهن انسان، نقش مهمی برعهده میگیرد. این اصول از سوی نظریه پردازان هنر بسط و گسترش داده شده است بهطوری که مهم ترین آنها که در تجزیه و تحلیل آثار هنری به کار میروند، عبارتاند از: اصل مشابهت، اصل مجاورت، اصل تداوم، اصل یکپارچگی یا تکمیل، روابط شکل و زمینه، اصل سرنوشت مشترک و اصل فراپوشانندگی. همه این اصول تحت نفوذ اصل پراگنانس(pragnanz) قرار دارند که هسته مرکزی نظریه ادراکی گشتالت را تشکیل میدهد (شاپوریان،1386،ص94).
پراگنانس، تلقی ما از یک گشتالت یا هیئت بندی خوب و قوی است بهطوریکه تحت شرایط حاکم (توان ادراکی ذهن و اصول بهکار رفته در اثر)، آنرا از گشتالت یا هیئت بندیهای موجودِ ضعیف تر، متمایز میسازد. «در زمینه معنای اثر بصری، کلمه خوب، واژه گویا و روشنی نیست. برای آنکه تعریف دقیق تری را بکار برده باشیم بهتر است بجای آن بگوئیم: کمتر تحریک کننده از نظر عاطفی، یا ساده تر و بدون پیچیدگی که همه آنها بواسطه نوعی قرینه سازی بوجود میآیند»(ای.دوندیس، 1371، ص60).
1- اصل مشابهت (similarity)
همانطوریکه اشاره شد، ذهن برای گریز از سردرگمیکه در نتیجه ورود اطلاعات بصری بسیار زیاد به داخل آن اتفاق میافتد، آنها را ساده سازی میکند. گروه بندی اجزای مشابه در یک اثر بصری، یکی از راههای این ساده سازی است. چشم ما بهصورت فطری عناصری را که دارای خصوصیات مشابه همدیگرند، بهصورت یک مجموعه و یا یک گروه واحد میبیند.
در مشابه پنداشته شدن اجزای یک اثر، عوامل زیادی دخالت میکنند. با این حال مهم ترین انواع گروه بندی بر اساس اصل مشابهت سه عامل عمده اندازه و ابعاد، رنگ و شکل هستند.
در اصل مشابهت، گروه بندی بر اساس ابعاد و اندازه، عنصر غالب تری است و از این رو گشتالت آن قوی تر از گروه بندی رنگ و شکل است.
2- اصل مجاورت (proximity)
برطبق این اصل، اجزایی که بههم نزدیک ترند بهعنوان یک مجموعه واحد و یا یک گروه دیده خواهند شد. نزدیکی عناصر بصری ساده ترین شرط برای باهم دیدن آنهاست. بر این اساس جایی که عناصر یک ساختار بصری در آن واقع میشوند، اهمیت مییابد. در تشکیل یک پراگنانس خوب، اصل مجاورت یا نزدیکی، عامل مهم تری از اصل مشابهت به شمار میرود. بهکارگیری این هر دو اصل در کنار هم باعث قویترشدن گشتالت اثر میگردد.
چهار نوع عمده در گروه بندی بر اساس اصل مجاورت عبارتاند از:
2-1) نزدیکی لبهها
:(close edge)
بر این اساس هر چه اجزای یک ساختار بصری بیشتر بههم نزدیک باشند، بیشتر بهعنوان یک گروه واحد دیده خواهند شد و این زمانی اتفاق میافتد که لبههای کناری اجزای یک ساختار در کنار هم قرار بگیرند.
2-2) تماس (touch):
ممکن است اجزای یک ساختار چنان بههم نزدیک شوند که با هم برخورد و همدیگر را لمس کنند، مشروط بر اینکه هنوز آن دو یا چند جزء بصری از همدیگر قابل تشخیص باشند. در این صورت گروه بندی مجاورت بر اساس تماس صورت میپذیرد.
2-3) هم پوشانی :(overlap)
قویترین گشتالت زمانی رخ میدهد که عناصر یک ساختار بصری بدون آنکه هویت مستقل خود را از دست بدهند، همدیگر را بپوشانند.
2-4) تلفیق
لینک های مرتبط و مفید:
Wiki Pedia ویکی پدیا / نظریه گشتالت در ارتباط با هنر
http://honar.ac.ir/ فرهنگستان هنر